عزیزم حسین
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 12:30
عزیزم حسین! تقویمو که نگاه کنی کمتر از یک هفته مونده به اغاز محرم در حالی که جهان به پیکار با ویروس کروناست.دستم میلرزه نوشته هایی که برای شما نوشته بودم آنقدر دور از حال کنونی ام هست که انگار پتکی به سرم زده باشند و من گیج از ضربه.پریشون گفتنم نشونه ی بیقراریمه. بیقرارم برای لباس مشکی و شال عزا، بی...
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 14:32
مرور می کردم وبلاگو و بعضی واژه ها عین آب سردی بود که بی محابا رو سرم بریزن.چه کردم با خودم؟ + تاریخ | پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت | 15:14 نویسنده | مهتاب | Adblock test (Why?)
عزیزم حسین!
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:06
عزیزم حسین! تقویمو که نگاه کنی کمتر از یک هفته مونده به اغاز محرم در حالی که جهان به پیکار با ویروس کروناست.دستم میلرزه نوشته هایی که برای شما نوشته بودم آنقدر دور از حال کنونی ام هست که انگار پتکی به سرم زده باشند و من گیج از ضربه.پریشون گفتنم نشونه ی بیقراریمه. بیقرارم برای لباس مشکی و شال عزا، بی...
جمعه ی خونین
-
تاریخ: 1398/10/16 ساعت: 21:50
نماز صبح بود که خواب ها و قلب ها درهم شکستند. گرگ و میش هوا بود و حمله ی گرگ ها و این بار دریده شدن یوسف...xa0بی تعارف ویرانیم سرگردان و مبهوت چونان کودکان گمشده در بیابان...xa0اما کنار داغی که بر دل است
دردا که چه شب ها، چه شب ها ، چه شب ها
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:38
خواب ها رسوا می کنند:شب هایی زیادی را صرف کلنجار رفتن با درونت می کنی و درست همان جا که گمان میکنی غالب شده ای و توانستی موضوع را خوب حلاجی کنی همان شب که پلکت به اهستگی پایین می اید پرده ای پشت چشمانت شروع میکند به نمایش. و امان از آن نمایش درست همان جا رسوا می شوی. که بیخود و بیهوده برای انکار و ف...
حب الحسین اجننی
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 10:52
از ورودی در بگویم؟ یا نه...بگذار کمی عقب تر رویم از همان جا که گوشی تلفن در دست داشت متنی میخواند و من هنوز در جملات عمیق و ژرفش غرق و غرق ام. از همان جا که شنیدم سهممان از ایمان خوف است و همان جا که
مشکاة
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 10:52
سوال که واضح است و روشن انچه که در پس پرده های ابهام ،تار و کدر و مبهم مارا به بازی گرفته پاسخ است. اصلا همواره پاسخ ها دشوار تر از سوالات بوده از همان کودکی از همان روزها که مدام از مامان میپرسیدیم م
شب سوم بی قراری و جاموندگی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 12:53
خوش به حالتون که انقدر قریب و محبوبید که در سال چند روزی فارغ از هیاهوی وحشت انگیز این زمین به سرعت باد گردننده وارد سرزمین امن الهی میشوید وارد رضوان خدا روی زمین و آرامش آرامش آرامش... این روزا انقدر کار میکنم که یادم میره هستم وجود دارم... کی منو صدا زده؟اگه تو صدام نکردی؟!
تو وقتی تو دل آتیش میری ،نگاهت مثل ابراهیم میشه
-
تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 10:49
میدانستـَـــــــــم رویـا بود ...مــَــن و تـــــُــــو !؟بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـوشبختی !!حَتـــی در تَـــــــصـور ِخُـدا هـم نبود !حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند
منو رها کن ازین فکر تنهایی
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 19:20
xa0تقریبا پنج سال پیش بود درست بعد از اینکه همه ی مهر تلنبار شده ی دلم رو حوالی دستی کردم که خودش سمتم دراز شده بود و خودش ناگهان بریده. تقریبا که نه دقیقا همون شبا بود عهد کردم با خودم که تنها زندگی کردنو یاد بگیرم، که قلبمو سفت فشار بدم وسط مشتای خودم و اگه مچاله ام شد به دست خودم باشه تا بیگانه.ا...
از ماست که بر ماست
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
کاش یاد بگیریم که آدما رو با همه ی خوبی و ها و بدیهاشون ببینیم. این که تمام اتفاقات خوب کائنات را به کسی نسبت دهیم و از آن سو تمام فجایع تاریخ راxa0 از بدو میلاد ادم تا همین واپسین روز ، از چشم کسی دیدن طریقه ی انسان در اسلام نیست.این که حتی گل دادن گلدان های خانه هایمان را هم از برکت حضور کسی بدانی...
من کور شدم پیرهنش را نفرستاد
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
میدانستـَـــــــــم رویـا بود ...مــَــن و تـــــُــــو !؟بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـوشبختی !!حَتـــی در تَـــــــصـور ِخُـدا هـم نبود !حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند
نذر کردم گره پنجره فولاد شوم...
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
نذر کردم گره پنجره فولاد شوم... کوچیک تر که بودم فکر میکردم مشهد دوتا ایستگاه راه آهن داره ایستگاهی که مسافرا برای ورودشون به اونجا میان و ایستگاه دومی که برای خروج ساخته شده...تا این که یک بار که راهی بودیم تصمیم گرفتم جز به جز ایستگاه ورودی را به خاطر بسپارم و کلی نشانه برای خودم ردیف کردم ای
دوستانی بهتر از آب روان
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
دوستانی بهتر از آب روان دوستی تو هر رده ی سنیxa0 معنی خاص خودشو داره یه جورایی انگار روند رو به پختگی و رشدxa0 طی میکنه تا برسه به رفاقتاول دبستان اونی که زنگ تفریح لقمشو نصف میکرد باهات دوستت بود. چهارم دبستان همین که وقتی میفهمید کتاب ریاضیتو نیوردیxa0 به جای دست بلند کردن و بلند بلند گفتنش به معل...
شرف المکان بالمکین
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
شرف المکان بالمکین به مناسبت هفته ی عفاف و حجاب...به عنوان کسی که از وقتی خودم را شناخته ام با 4.5متر قواره ی پارچه ی مشکی سرو کار داشتم این که میگم قواره ی پارچه مشکی برای توهین نیست چرا که اعتقاد شخصی ام آن است که این پارچه ی مشکی نه مقدس است و نه قداست میآوردxa0 نه دیوار آهنین برای امنیت و نه
اعدام این زن زیر پتو
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
تو تمام چهار سال رشته ی تخصصی دانشگاه گوشه ی ذهنم یه پوشه بود ترسناک و مبهم و بازهر بار که ذهنم سمتش کشیده میشد ترس بود و ترس بود و ترس...و هیچ وقت نتونستم از منظر روان شناسی برای این پدیده حتی جوابی پیدا کنم...برای فرآیند های مغزی و جسمی یک (حیوان) ؟!نمیدانم چه اسمی شایسته است... چه اتفاقی می افتد
پارو زدن هارا نمی بینی...
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 1:35
مغزم داره میترکه از فکر اینقدر تو خودم و با خودم حرف زدم که خسته ام...آینده شبیه به جنازه ی کودکی چند ماهه روی دستام مونده که نه میتونم خاکش کنم نه میتونم زنده اش کنم...xa0 گذشته ام که چیزی نیست جز xa0مرداب و تالاب های لجن گرفته که هر چی بیشتر دست و پا میزنی که رها شی بیشتر فرو میری... این عذابی که ...
جنگ جنگ تا پیروزی
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 1:11
جنگ بین عقل و عشق از طولانی ترین جنگ هاست.از زمانی که آدم اختراع شد تا همین لحظه.... به گمانم ادم میدانست تاوان عشقش هبوط است اما زمینی شد. یا احتمالا سقراط معشوقه اش را به جنون کشانده تا معاشقه کند با او اصلا چرا راه دور بریم همین من کم در جدالم بین عقل و دلم... عقلی که از تمام برهان های دنیا نیامد...
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 1:11
دیده ای در خانه ی بی اثاث چگونه صدا میپیچد؟! از وقتی رفته ای هی درونم صدا میپیچد..... xa0
یعقوب مسکین پیر شد
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 1:11
این روز ها حال بی قرار یعقوب را خوب میفهمم وقتی بوی یوسف را شنید.... من چرا فقط بویت را میشنوم؟ هوووووووم.... تو xa0نمیدانی؟!