نماز صبح بود که خواب ها و قلب ها درهم شکستند. گرگ و میش هوا بود و حمله ی گرگ ها و این بار دریده شدن یوسف...
بی تعارف ویرانیم سرگردان و مبهوت چونان کودکان گمشده در بیابان...
اما کنار داغی که بر دل است و بغضی که در گلو و اشکی که در چشم با فکرهای در سر چه باید کرد؟
نه اینکه بخواهم ترس از مرگ به خود راه بدهم که قلبا ایمان دارم کرامتنا شهادة نه اینکه این روزگار آبله رو ارزش ماندن داشته باشد و سست کرذن اراده از جهاد در راهش که آرزوی چندین ساله ام است اما کجا پنهان کنم انبوه اندوه نشسته در قلبم از آینده ی این وطن از هجوم وقایع دهه 60 ای که فقط اتفاقی شبیه اتفاقی از جنس آن، اینگونه پریشان، پریشانم.
مانده ام زنان ایران آیا قلبشان گنجایش داغی دیگر را دارد؟ داغ برادر، پدر، همسر، وطن، کودک بی قرار پدر، دلتنگی های بی خبری از عزیز، دلهره های دیدن تا رسیدن نامه هایی که خبر شهادت دارند، و همه ی رنج هایی که هنوزم داغ و تازه اند و مشتعل شدن دوباره اش به جان چند لاله می نشیند؟
برچسب:
نویسنده: آرشان قنبری