بگذریم!!برسیم به آستانه ی در و ذکر صلوات برسیم به آنجا که برای بیانش کلمات حقیرند و به گاه قطار شدن چونان جاماندگان از حریم یار شرمگین و سرخ و من فقیر از نداشتن و گنگ از درک نکردنتان.
گفتم سرخ، پس بگویم برایت از آنچه سرخ بود و سرخ دیدم و سرخ شدم بگویم برایت از تابش سرخی نوری که هنوز هم پشت پلک هایم بسان شراره ای آتش گدازان و داغ و عطش زا است.بگویم برایت از سرخی ثارالله و قدم های سنگین.از سرهای به روی نیزه از هیبت رکاب خونین و عقیق سرخ و صورت سرخ تر.که نمیدانستم این انتها،تازه ابتدای سر سرخ است.
از میسره وارد صحر شدم از مبدا نیست شدن هستی از لاهوت در تابوت از قدم های سنگین ابوتراب از زینب با چادر خاکی مامن داده شده میان محرمان. سر که برگرداندم...(کاش سرم میرفت و برنمیگشت) به یک باره رسیدم به انتها به پایان به پایان طومار،به مهر پایان طومار به مهر خونین پایان طومار به مهر طومار خونین...نگاهی گذرا و بعد تلب بی تاب شده و بعد گام سست شده و بعد لخ لخ لخ لخ....لعل و نعل.
نمیتوانم انگار چشم هایم جامانده در پشت سرم برگشتم مجددا مقابل آخرین و عظیم ترین انفاق و داغ.در سرم روضه گرفته بودند نوحه ها: تلظی مکن نازنینم...مبادا که دشمن ببیند تکان خوردن شانه ام را...بغض،اشک،ببین خم شده شانه ی من...صدای نفس ها و لخ لخ لخ قدم ها دور شدم انقدر دور که برسم به سرازیری گودال و شمر و خنجر خونین و ...که نه!انگار سرم این بار بند گردن نیست و برمیگردد.چرخیدم از دور نگاهش کردم از دور نگاه کردن....شاید به فاصله ی دوری خیمه تا میدان.آمدم رد شدم که بگذرم اما نگاهم قفل بود و پاها چوب.طبقه ی بالا و پله ها و... آتش،خلیل در آتش،خلیل من خوب که مات شدم حس میکردم تکان میخورند این شعله ها و گونه هایم از داغی و حرارت سرخ بود خوب که نگاه میکردم صدای سوختن بود و سوختن بود و سوختم. سرخ بودم اما هنوز دلم جدای از خودم بود.میخواستم در تنهایی ببینمش.انگار پایم توان گرفته بود پله پله پایین رفتم و نگاهم ثابت شد جلو،جلو،جلوتر،مبهوت!مبهوت!مبهوت تر،اشک اشک،پارگی دل
فاصله گرفتم چند قدم ان ور تر و خدای من چر تورو ندیدم؟!گوشه ی خرابه تاریک و بی صدا سر بر خاک(نوحه هه هجوم آوردند:نگاش به سمت آسمون)حرف ها هجوم آوردند باز هم که شرمنده شدم باز هم که دیر شناختمتان گوشه ی خرابه تاریک بی صدا سر برخاک...کمی دور تر ایستادم بین شام و کربلا و مدینه از هرکدامشان صدایی به گوش میرسید:صدای سیلی صدای گریه ی نوزاد صدای سکوت شبانه ی خرابه.بسان زنان مضطر حرم کشده شدم به سمت صدای گریه ی شش ماهه
ارباب:
نمیدانم ان لحظه که طفل از حال رفته روی دستان مبارکتان بود چند بار برگشتید سمت خیمه ها ومجددا راهی میدان شدید و خجالت زده از زنان حرم
نمیدانم چند بار اما مانند شما هی رفتم و برگشتم و رفتم و برگشتم و خجالت زده ام
دریاب این دیوانه را
نمایشگاه نقاشی حسن روح الامین
برچسب:
نویسنده: آرشان قنبری