خرید بک لینک
عزیزم حسین! تقویمو که نگاه کنی کمتر از یک هفته مونده به اغاز محرم در حالی که جهان به پیکار با ویروس کروناست.دستم میلرزه نوشته هایی که برای شما نوشته بودم آنقدر دور از حال کنونی ام هست که انگار پتکی به سرم زده باشند و من گیج از ضربه.پریشون گفتنم نشونه ی بیقراریمه. بیقرارم برای لباس مشکی و شال عزا، بیقرارم برای سینه زنی ها،یادتان هست اخرین باری که هیئتی بر پا بود بهتان قول دادم شبیه مردان قبیله برایتان سینه بزنم.آآآآآآآآه :))) از قرمزی سینه هام بعد هیئت.عاااااخ از اینکه اولین بارم شد اخرین بارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:30

مرور می کردم وبلاگو و بعضی واژه ها عین آب سردی بود که بی محابا رو سرم بریزن.

چه کردم با خودم؟

+ تاریخ | پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت | 15:14 نویسنده | مهتاب |

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 14:32

عزیزم حسین! تقویمو که نگاه کنی کمتر از یک هفته مونده به اغاز محرم در حالی که جهان به پیکار با ویروس کروناست.دستم میلرزه نوشته هایی که برای شما نوشته بودم آنقدر دور از حال کنونی ام هست که انگار پتکی به سرم زده باشند و من گیج از ضربه.پریشون گفتنم نشونه ی بیقراریمه. بیقرارم برای لباس مشکی و شال عزا، بیقرارم برای سینه زنی ها،یادتان هست اخرین باری که هیئتی بر پا بود بهتان قول دادم شبیه مردان قبیله برایتان سینه بزنم.آآآآآآآآه :))) از قرمزی سینه هام بعد هیئت.عاااااخ از اینکه اولین بارم شد اخرین بار. چه می گفتم؟ ها! بی قرارم. بیقرار بوی کوی تان.گفتند چراغ های سرخ حریمتان روشن شده،گفتند پرچم گنبدتان عوض شده، گفتند موکب ها سامان گرفته.گفتند و شنیدم و ندیدم... بی قرارم برای نوکری کردن در حوالی بین الهرمین + تاریخ | پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت | 15:33 نویسنده | مهتاب | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:06

نماز صبح بود که خواب ها و قلب ها درهم شکستند. گرگ و میش هوا بود و حمله ی گرگ ها و این بار دریده شدن یوسف... بی تعارف ویرانیم سرگردان و مبهوت چونان کودکان گمشده در بیابان... اما کنار داغی که بر دل است ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: دوشنبه 16 دی 1398 ساعت: 21:50

خواب ها رسوا می کنند:
شب هایی زیادی را صرف کلنجار رفتن با درونت می کنی و درست همان جا که گمان میکنی غالب شده ای و توانستی موضوع را خوب حلاجی کنی همان شب که پلکت به اهستگی پایین می اید پرده ای پشت چشمانت شروع میکند به نمایش. و امان از آن نمایش درست همان جا رسوا می شوی. که بیخود و بیهوده برای انکار و فریب خودت تلاش کردی همان جا مغلوب خواب رویا الوده ی خودت شدی.

پ. ن: پیام شما دریافت شد علتی برای پاسخ یافت نمی شود.

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 11:38

از ورودی در بگویم؟ یا نه...بگذار کمی عقب تر رویم از همان جا که گوشی تلفن در دست داشت متنی میخواند و من هنوز در جملات عمیق و ژرفش غرق و غرق ام. از همان جا که شنیدم سهممان از ایمان خوف است و همان جا که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 10:52

سوال که واضح است و روشن انچه که در پس پرده های ابهام ،تار و کدر و مبهم مارا به بازی گرفته پاسخ است. اصلا همواره پاسخ ها دشوار تر از سوالات بوده از همان کودکی از همان روزها که مدام از مامان میپرسیدیم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 10:52

خوش به حالتون که انقدر قریب و محبوبید که در سال چند روزی فارغ از هیاهوی وحشت انگیز این زمین به سرعت باد گردننده وارد سرزمین امن الهی میشوید وارد رضوان خدا روی زمین و آرامش آرامش آرامش...

این روزا انقدر کار میکنم که یادم میره هستم وجود دارم...

کی منو صدا زده؟اگه تو صدام نکردی؟!

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 12:53

میدانستـَـــــــــم رویـا بود ...

مــَــن و تـــــُــــو !؟

بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـوشبختی !!

حَتـــی در تَـــــــصـور ِخُـدا هـم نبود !

حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !

دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 10:49

تقریبا پنج سال پیش بود درست بعد از اینکه همه ی مهر تلنبار شده ی دلم رو حوالی دستی کردم که خودش سمتم دراز شده بود و خودش ناگهان بریده. تقریبا که نه دقیقا همون شبا بود عهد کردم با خودم که تنها زندگی کردنو یاد بگیرم، که قلبمو سفت فشار بدم وسط مشتای خودم و اگه مچاله ام شد به دست خودم باشه تا بیگانه.از اون روزا یا شبا حالا پنج سال میگذره و میتونم بگم چند ماهی هست که رسیدم به قله ی هدفی که توی شب گر گرفتگی جانم تعیین کردم... این بالا هیچ خبری نیست هیچییی و این عدم، همون چیزیه که ادمای امثال منو ترسناک میکنه. ترسناک ترین های بشریت همونایی هستند که بلد شدن تنهاییو. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 19:20

کاش یاد بگیریم که آدما رو با همه ی خوبی و ها و بدیهاشون ببینیم. این که تمام اتفاقات خوب کائنات را به کسی نسبت دهیم و از آن سو تمام فجایع تاریخ را از بدو میلاد ادم تا همین واپسین روز ، از چشم کسی دیدن طریقه ی انسان در اسلام نیست.این که حتی گل دادن گلدان های خانه هایمان را هم از برکت حضور کسی بدانیم ادامه مطلب

برچسب: ماست,ماست, نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:35

میدانستـَـــــــــم رویـا بود ...

مــَــن و تـــــُــــو !؟

بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـوشبختی !!

حَتـــی در تَـــــــصـور ِخُـدا هـم نبود !

حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !

دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند

برچسب: پیرهنش,نفرستاد, نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:35

نذر کردم گره پنجره فولاد شوم... کوچیک تر که بودم فکر میکردم مشهد دوتا ایستگاه راه آهن داره ایستگاهی که مسافرا برای ورودشون به اونجا میان و ایستگاه دومی که برای خروج ساخته شده...تا این که یک بار که راهی بودیم تصمیم گرفتم جز به جز ایستگاه ورودی را به خاطر بسپارم و کلی نشانه برای خودم ردیف کردم ایادامه مطلب

برچسب: کردم,پنجره,فولاد, نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:35

دوستانی بهتر از آب روان دوستی تو هر رده ی سنی معنی خاص خودشو داره یه جورایی انگار روند رو به پختگی و رشد طی میکنه تا برسه به رفاقتاول دبستان اونی که زنگ تفریح لقمشو نصف میکرد باهات دوستت بود. چهارم دبستان همین که وقتی میفهمید کتاب ریاضیتو نیوردی به جای دست بلند کردن و بلند بلند گفتنش به معلمادامه مطلب

برچسب: دوستانی,بهتر,روان, نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:35

شرف المکان بالمکین به مناسبت هفته ی عفاف و حجاب...به عنوان کسی که از وقتی خودم را شناخته ام با 4.5متر قواره ی پارچه ی مشکی سرو کار داشتم این که میگم قواره ی پارچه مشکی برای توهین نیست چرا که اعتقاد شخصی ام آن است که این پارچه ی مشکی نه مقدس است و نه قداست میآورد نه دیوار آهنین برای امنیت و نه ادامه مطلب

برچسب: المکان,بالمکین, نویسنده: آرشان قنبری تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:35

صفحه بندی