نذر کردم گره پنجره فولاد شوم...
کوچیک تر که بودم فکر میکردم مشهد دوتا ایستگاه راه آهن داره ایستگاهی که مسافرا برای ورودشون به اونجا میان و ایستگاه دومی که برای خروج ساخته شده...
تا این که یک بار که راهی بودیم تصمیم گرفتم جز به جز ایستگاه ورودی را به خاطر بسپارم و کلی نشانه برای خودم ردیف کردم ایستگاه آب خوری تلوزیون بزرگ نصب شده رو دیوار منتهی به سالن ورودی به خطوط راه آهن رنگ ستون های سالن چهره ی اقای فروشنده ی مواد غذایی و خلاصه همه ی انچه که میشد نشانه دارش کرد
روزی که برمیگشتیم و راهی تهران بودیم شروع کردم به چک کردن نشانه ها و عجیب اینکه هرچی بیشتر چک میکردم بیشتر به تطابق ایستگاه راه آهن ورودی و خروجی میرسیدم بیشتر ایمان پیدا میکردم که تنها و تنها فقط یه ایستگاه وجود دارد چه برای ورود چه برای خروج...
اخه مگه میشد اون همه شادی و لبخند و ذوق همونجایی جمع شده باشه که دلتنگی و دل جا گذاشته و بغض پنهون شده؟...
یعنی این منم که وقتی شوق دیدن حریم و حرم و صحن انقلاب و آزادی وشبای دوره گردی تو گوهر شاد و دارم با زمانی که بغض دل کندن و نگاه اخر به طلایی گنبد و اشک رونه ی گونه شده ی خداحافظی و سوال بزرگ تو ذهنم که کی میشه دوباره مهمون باشم باعث شده محیط متفاوت ببینم؟...
ذوق دیدار و بغض وداع به زائرتان رحم نمیکند اقا ،رحم نمیکند و انقدر رحم نمیکند که یک مکان را دوگانه می یابد...
بطلب... همین.
+ تاریخ | یازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت | 17:52 نویسنده | مهتاب |